دست نوشته ها و یاد ذاشتهای مادر«۸»
حدیث روز از امام علی«ع»:☀☀☀
((العدل حیاه الاحکام)).(1)
عدالت روح و کالبد احکام الهى است.
((العدل اقوى اساس)).(2)
عدل سنگ زیرین بنیاد اسلام است.
((ان العدل میزان الله الذى وضعه للخلق و نصبه لاقامه الحق فلاتخالفه فى میزانه)).(3)
عدالت وسیله سنجشى است که خداوند براى مردم نهاد تا حق در جامعه استوار گردد. بنابراین خدا را در این میزان همراه باش و مخالفت نکن.★★★
★★(((( بسیار سفر باید!!.....تا پخته شود خامی )))★★
😇(( قسمت اول. ))😇
اسفند ماه است و هوا کم کم رو به گرمی و بهاری شدن میرود. زمستان در حال تمام شدن است و ما هنوز در شهرخود جز یک لایه نازک برف چیزی ندیدیم که آن هم به ساعتی نکشیده آب شد!!
بگذریم به خاطر مناسب بودن هوا و چون پسرها از محل کارشان آخر هفته را مرخصی گرفته بودند تصمیم گرفتیم یک سفر زیارتی به یک از شهرستانهای لرستان داشته باشیم.....!!

یعنی رفتیم زیارت امام زاده محمد «ع» که معروف است به شاهزاده محمد«ع» ویکی از برادران تنی امام رضا«ع،،»....!!
سفر زیارتی کوتاه اما لذت بخشی بود هم از لحاظ روحی وهم از لحاظ جسمی تاثیر گذار بود.
موقع برگشتن به منزل تو جاده جلوی ما کامیونی حرکت می کرد که راننده اش خیلی بد رانندگی میکرد. دلیلش را نمی دانم یا خسته بود یا عصبی!!هر چه بود با رانندگیش اعصاب مارا خرد کرد.
بعد از حدود یک ربع ساعت راه نداد که ما سبقت بگیریم جاده دو طرفه بود و نمی شد کاری کرد،، تا اینکه به ایست بازرسی پلیس نزدیک شدیم.
حدود دویست متری مانده به پلیس راه،، راننده که متوجه حضور پلیس شده بود به سمت راست جاده رفت و اجازه داد ما سبقت بگیریم!!
به همسرم و پسرها گفتم راننده به خاطر حضور پلیس رفتارش را درست کرد. ای کاش همه ما آدمها هم مثل همین راننده که از ترس توبیخ یا جریمه نشدن حرکت نادرست خود را تغییر داد،، حضور خدارا در هر حالی حسّ می کردیم واین باعث می شد که :★★★
در اعمال و رفتار خود در هر صورت نسبت به خود و دیکران تجدید نظر کنیم و قوانین خدا را رعایت و زندگی بهتر ی برای هم فراهم سازیم!!همسرم وپسرها با سکوت خود اعلام کردند که با حرف من موافقند.
حدود نیم ساعتی مانده بود تا به شهرمان برسیم،، هوا تاریک شده بود،، سو سوی چراغ خانه های روستاهای اطراف جاده از دور پیدا بود...!!
به قسمتی از جاده رسیدیم که اطراف آن را تپه های زیادی احاطه کرده بود،، حالا تردد ماشینها کم شده بود ودیگر از روستاها هم خبری نبود جز آسمان تاریک و ستارگانش وتپه هایی که پشت سر هم ادامه داشت.بیرون را که نگاه کردم یک حس عجیبی بهم دست داد شبیه خوف و تنهایی!!

یاد فیلم سیاحت غرب افتادم. منظره ای که میدیدم درست مثل فضای فیلم بود. شاید فیلمش را دیده باشید و اگر ندیدید حتماً ببینید.
یاد آدمهایی افتادم که در آن فیلم بعد از مرگ وارد عالم برزخ می شدند و.......!!
★★* ((( ادامه. دارد. )))★★★