موش آهنخوار (حکایتی از کلیله ودمنه )!!

                     ♣♣موش آهن خوار♣♣
 

در سالهای دور مردبازرگانی برای تجارت به فکر سفر افتاد او 300 کیلو آهن که تمام سرمایه اش بود را نزد دوستش گذاشت و راهی سفرشد.

ضایعات آهن

 

بعد از چندی از سفر برگشت و سراغ دوستش که آهن ها را امانت گذاشته بود رفت و از اوخواست تا آهن ها را به او برگرداند.دوست او گفت: آهن ها پیش من نیست من آن هارا داخل اتاقی گذاشتم بدون آنکه بدانم داخل اتاق سوراخ موشی است، موش هم دور از چشم من کم کم از این آهن ها می خورد تا اینکه یک روز که به اتاق رفتم دیگر اثری از آهن ها نبود!!

 

 

مرد بازرگان با تعجب به دوست خود نگاهی کرد و دیگر چیزی نگفت و از خانه او بیرون رفت.در موقع برگشت به خانه پسر کوچک دوست خود را مشغول بازی دید او را بغل کرد و با خود به خانه برد!

 

بعد از چند ساعت پدر پسر نگران از نیامدن پسرش به دنبال او همه جا را گشت ولی او را نیافت پس شروع به سرو صدا کرد به طوریکه همه ی مردم شهر متوجه شدند پسر او گم شده است. خبر به مرد بازرگان رسید اما او به روی خود نیاورد و به کارخود  داد!!

 

 

فردای آن روز مرد بازرگان به سراغ دوستش رفت و به او گفت: اتفاقا دیروز که به خانه می رفتم کلاغی را دیدم که پسر شما را به منقار گرفته بود و با خود می برد.

کلاغ سیاه پرنده مداد

دوست او با ناراحتی گفت: این حرفها چیست؟ مگر کلاغ به آن کوچکی می تواند بچه ای را به منقار بگیرد و ببرد؟

مرد بازرگان خندید و گفت: در شهری که موش300 کیلو آهن می خورد کلاغ هم می توا ند بچه ای را به منقار بگیرد و باخود ببرد!! مرد که متوجه شد دوستش همه چیز را می داند اعتراف کرد که اشتباه کرده است و از او خواست تا پسر او را بیاورد و آهن ها را پس بگیرد واین یعنی خیانت به اعتماد دیگران!!

و مولانا در این خصوص چنین می فرماید:♣♣♣
ای دوست مکن که روزها را فرداست

نیکی و بدی چو روز روشن پیداست

در مذهب عاشقی خیانت نه رواست

من راست روم تو کژ روی ناید راست!!♣♣♣

 

ماهی خوار و خرچنگ(حکایتهایی از کلیله ودمنه)

   

              ♣ مر غ ماهی خوار و خرچنگ♣
 

در برکه ای مرغ ماهی خوار پیری زندگی می کرد او از دوران جوانی در این برکه بود و ماهی های زیادی را شکار کرده و روزگار را به خوشی گذرانده بود. اما دیگر پیرشده و توانایی شکار ماهی نداشت و اغلب گرسنه بود و حسابی لاغر شده بود.

 

 

بالاخره به فکر راه چاره ای افتاد دور و بر خود را خوب نگاه کرد و دید چه ماهی های درشت و خوبی در برکه شنا می کنند هرکدام از آنها می توانستند مدتی شکم گرسنه او را سیرکنند.

 

 

با خود گفت باید حیله ای به کار ببرم تا بتوانم از گرسنگی نجات پیدا کنم با چهره ای ناراحت و غمگین در کنار برکه  نشسته بود که خرچنگ که از دوستان ماهی ها بود از آنجا عبور کرد با دیدن چهره ی ناراحت خرچنگ روبه او کرد و گفت سلام چرا اینقدر ناراحت هستی؟آیا مشکلی داری؟ آیا از دست من کاری برمی آید؟ مرغ ماهی خوار که منتظر این لحظه

بود در جواب او گفت:

من برای خودم ناراحت نیستم ناراحتی من از این است که چند روز پیش در کنار برکه دو صیاد را دیدم که با خود درباره صید ماهی های برکه حرف می زدند می ترسم آنها هر لحظه آمده و ماهی های نازنین را با خود ببرند.

 

 

خرچنگ که از دوستان نزدیک ماهی ها بود با شنیدن این حرف فوری به سراغ ماهی ها رفت و خبر آمدن صیاد ها را به آنها گفت.

ماهی ها که خیلی ناراحت شده بودند همگی به سراغ ماهیخوار رفتند و از او سوال کردند واقعا شما صیادها را  دیده اید؟

فکر می کنید کی به اینجا برسند؟ آیا ما فرصت فرار داریم؟ ماهیخوار از این که نقشه اش گرفته بود خیلی خوشحال شد و با صدای بلند گفت: دوستان من نگران نباشید درپشت آن کوه برکه پر آبی وجود دارد که صیادها از آن بی خبرهستند اگر خواسته باشید روزی چند تا از شما را با منقارم به آنجا می برم تا راحت و آسوده درآنجا زندگی کنید.

 

حیات وحش در برکه

 

ماهی ها اول خیلی ترسیدند ولی بعد از چند لحظه قبول کردند و با خود گفتند بهتر از این است که به دام صیادها بیافتیم ماهی خوار دیگر پیر شده است نمی تواند به ما  صدمه بزند او میخواهد به ما کمک کند. ماهیخوار وقتی نگرانی ماهیهارا دید گفت:

دوستان من صبور باشید من به شما کمک می کنم تا نجات  پیدا کنید، بدین ترتیب از فردای آن روز ماهیخوار تعدادی از ماهی ها را با منقار خود به بالای کوه برده و می خورد و بر  می گشت.

روزها گذشت هر روز ماهیخوار چاق تر و سرحال تر می شد خرچنگ از سرحالی ماهیخوار و چاق و سرحال شدندش تعجب کرد و با خود گفت:

 بهتر است فردا باماهیخوار رفته به ماهی های پشت کوه سری بزنم به همین خاطر به ماهی خوار گفت: فردا من با شما  می آیم دلم برای دوستانم تنگ شده است ماهیخوارهم قبول کرد.

صبح فردا که ماهیخوار منقارش را پر از ماهیها کرده بود خرچنگ نزد اوآمد و گفت:منقار شما خیلی پر است جایی برای من نیست اگر اجازه بدهید من روی پشت شما می نشینم و محکم خودم رانگه می دارم تا نیافتم.

ماهی خوار قبول کرد و به را ه افتادند بعد از گذشتن از برکه و رسیدن به بالای کوه، ماهیخوار کمی پایین آمد تا روی قله کوه بنشیند خرچنگ که حواس خود را جمع کرده بود و همه جا را خوب نگاه می کرد از بالا استخوانها ماهی ها را دید و فهمید که ماهیخوار پیر حیله ای زده است و ناراحت شد با دو تا چنگال خود گلوی ماهیخوار را محکم گرفت و چنان فشار داد که ماهیخوار بیهوش شد و به زمین افتاد و مرد.

خرچنگ که از این موضوع خیلی ناراحت شده بود نزد دوستانش رفت و برای آنها تمام ماجرا را تعریف کرد همه ی ماهی ها ناراحت شده یک صدا فریاد زدند:

 

خرچنگ ها

 

 ♣💔💔(این نتیجه ی اعتماد به دشمن است)💔💔♣

 

 

کبوتر عجول (( حکایتی از کلیله و دمنه.  ۳. ))

          ♣♣♣.    کبوتر عجول.   ♣♣♣ 
 

دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند...،!!

پرورش کبوتر

 

در فصل بهار، وقتی که باران زیاد می باریدکبوتر ماده به همسرش گفت: این لانه خیلی مرطوب است اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست کبوتر جواب داد: به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد. علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد خیلی مشکل است.

 

 


بنابراین دو کبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند آنها هر چقدر برنج و گندم  می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردندیک روز، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است با خوشحالی به یکدیگر گفتند: حالایک انبار پر از غذا داریم بنابراین، این زمستان هم زنده خواهیم ماند.

 

روش های تغذیه کبوتران وحشی

     

    .....آنها در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا می شد پرنده ماده که نمی توانست تا دور دست پرواز کنددر خانه استراحت می کرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه می کرد در فصل پائیز وقتی که بارندگی آغاز شد و کبوترها نمی توانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند، یاد انبار آذوقه شان افتادند، دانه های انبار بر اثر گرمای زیاد تابستان حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود و کمتر به نظر می رسید !!

     

     

    کبوتر نر با عصبانیت به پیش جفت خود بازگشت و فریاد زد: عجب بی فکر و شکمو هستی، ما این دانه ها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم، ولی تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندی، خورده ای؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان را فراموش کردی ؟ کبوتر ماده با عصبانیت پاسخ داد:من دانه ها را نخوردم و نمی دانم که چرا نصف انبار خالی شده؟

    کبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانه های انبار، متعجب شده بود با اصرار گفت: قسم می خورم که از همان روزی این دانه ها را ذخیره کردیم به آنها نگاه نکردم آخر چطور می توانستم آنها را بخورم؟ من در حیرتم چرا این قدر دانه های انبار کم شده است این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن بهتر است که صبور باشی و دانه های باقی مانده را بخوریم شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موش ها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند شاید هم شخص دیگری دانه های ما را دزدیده است در هرصورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی اگر آرام باشی و صبر کنی، حقیقت روشن می شود.
     

    کبوتر نر با عصبانیت گفت: کافی است من به حرف های تو گوش نمی دهم و لازم نیست مرا نصیحت کنی من مطمئن هستم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده است اگر هم کسی آمده تو خوب می دانی که آن چه کسی بوده است.

    اگر تو دانه ها را نخوردی باید راستش را بگویی من  نمی توانم منتظر بمانم و این اجازه را به تو نمی دهم که هر کاری دلت می خواهد بکنی خلاصه، اگر چیزی می دانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویید.

    کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانه ها نمی دانست، شروع به گریه و زاری کرد و گفت:

    من به دانه ها دست نزدم و نمی دانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود اما کبوتر نر متقاعد نشد، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت.

    کبوتر ماده گفت: تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد!!

     

    Rock dove - natures pics.jpg

    کبوتر نر،تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد او از این که اجازه نداد جفتش او را فریب دهد، خیلی خوشحال بود چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد دانه های انبار دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد کبوتر عجول با دیدن این موضوع، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد ولی دیگر برای توبه کردن خیلی دیر شده بود. واو به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتی تنهایی زندگی کرد!!

     

    مرگ به عشق کفترچاهی

     

     

     

    مرد هیزم شکن!! (( کلیله و دمنه ۲ ))

                       ♣♣  مرد هیزم شکن ♣♣

     

    ♣♣

     

    مردی هر روز صبح به صحرا می رفت، هیزم جمع می کرد و برای فروش به شهر می برد زندگی ساده اش از همین راه می گذشت تنها بود و همین روزی اندک بی نیازش می کرد.

    یک روز به هیزم هایی که جمع کرده بود، نگاه کرد برای آن روز کافی بود حالا باید به شهر بر می گشت هیزمها را روی دوش گذشت و به راه افتاد از دور سایه ای دید در ابتدا سایه مبهمی بود که به سرعت تکان می خورد دقت کرد شاید بفهمد سایه چیست سایه هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد و شکل مبهم خود را از دست می داد، این بار بیشتر دقت کرد، شتری رم کرده بود که جنون آسا به سمت او می آمد و هر لحظه امکان داشت او را زیر پاهای خود له کند.

     

     

    مرد وحشت کرد نمی دانست چه کار کند و کدام طرف برود شتر نزدیکتر می شد پا به فرار گذاشت هیزمهای روی دوشش سنگین بودند و او مجبور شد آنها را به زمین اندازد، و گرنه با آن سرعتی که شتر می دوید حتما به او  می رسید حالا سبکتر شده بود او می دوید و شتر هم دنبالش چاهی را دید که هر روز از کنارش می گذشت، فکری به ذهنش رسید، باید داخل چاه می رفت بله، تنها راه نجاتش همین بود شاید این گونه از شر آن شتر راحت می شد!!

    well crazy panturk desert thristy

     

     بعد می توانست از چاه بیرون بیاید و هیزمهایش را دوباره بردارد و به شهر برود به چاه رسید دو شاخه ای را که از دهانه چاه روییده بود، گرفت و آویزان شد بین زمین و هوا معلق بود و دستهایش شاخه ها را محکم چسبیده بود اما آن شاخه ها تنها وسیله پیوند بین مرگ و زندگی او بودند.

    یکی دو دقیقه گذشت صدای پای شتر را می شنید که هنوز داشت در آن اطراف، پرسه می زد دیگر بیشتر از این  نمی توانست آویزان بماند.

     

    تعبیر خواب شتر

     

    باید پاهایش را به جایی محکم نگه می داشت به این طرف و آن طرف تکان خورد، شاید بتواند دیواره چاه را پیدا کند یک دفعه پاهایش به جایی محکم شد همان جا پاهایش را نگه داشت نفسی به آرامی کشید و با خود گفت:

    چند دقیقه دیگر می ایستم و بعد بیرون می روم دیگر صدایی نمی آید حتما شتر رفته است کمی دیگر هم صبر کنم بهتر است .

    .به پایین نگاه کرد می خواست بفهمد پاهایش را کجا گذاشته است چاه تاریک بود و چیزی نمی دید کم کم چشم هایش به تاریکی عادت کرد پاهایش را دید که روی…!!

    وای! خدایا باورش نمی شد از سوراخ های دیوار چاه، سر چهار مار بیرون آمده بود و او پاهایش را درست روی آنها گذاشته بود کافی بود پایش را برای لحظه ای از سر مارها بردارد تا آنها او را مثل یک تکه چوب، خشک و سیاه کنند. از ترس و وحشت نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد دست هایش می لرزید نگاهش به ته چاه افتاد نمی دانست چاه چقدر عمق دارد ناگهان ترسش دو چندان شد و بی اختیار فریاد کشید: نه! خدایا به دادم برس، ته چاه دو چشم درشت برق می زد دو چشم درشت اژدهایی که از پائین او را تماشا می کرد و منتظر بود تا او پرت شود و حسابش را برسد. حالا باید چه کار می کرد؟ عقلش به هیچ جا نمی رسید.
     خدا را شکر که شاخه ها سفت و محکم بودند نگاهی به بالا انداخت ای داد و بیداد، دو موش صحرایی سیاه و درشت سر چاه نشسته بودند و شاخه ها را می جویدند اوضاع و احوال لحظه به لحظه بدتر می شد سعی کرد موشها را بترساند و فراری بدهد اما فایده ای نداشت، آنها همچنان مشغول جویدن شاخه ها بودند.

    تعبیر خواب موش سیاه حضرت یوسف ، کشتن و مرگ و ادرار موش در خانه

     

    دیگر حسابی نا امید شده بود مرگ را در یک قدمی خود احساس می کرد به خودش گفت: کارم تمام است دیگر راه نجاتی نمانده، نه بالا و نه پائین از زمین و آسمان بلا بر سرم می بارد.
    دستهایش از شدت خستگی می لرزید بیشتر از این  نمی توانست از شاخه ها آویزان بماند باید راه چاره ای پیدا می کرد هر لحظه امکان داشت دست هایش شل شوند و یا موشها شاخه ها را ببرند و او به ته چاه بیفتد و طعمه اژدها شود پاهایش همچنان روی سر مارها بود نمی توانست کوچکترین تکانی بخورد.

    .......دوباره به شاخه ها نگاه کرد موشها سرگرم جویدن بودند فکر کرد چیزی بردارد و به طرف آنها پرتاب کند با این کار حداقل خیالش از شاخه ها راحت می شد آن وقت می توانست به مارها فکر کند دستش را دراز کرد و به اطراف شاخه ها دست کشید دستش به چیزی خورد نگاه کرد شبیه کندوی عسل بود اما چرا تا به حال متوجه آن نشده بود از شدت ترس و فکر و خیال به آن توجهی نکرده بود، گرسنه اش بود و عسل می توانست گرسنگی او را فرو بنشاند و آن لحظات تلخ را شیرین کند انگشت خود را در عسل فرو برد و در دهانش گذاشت خیلی شیرین بود یک انگشت دیگر برداشت و در دهان گذاشت بعد یک انگشت دیگر برداشت. دیگر به کلی یادش رفت که کجاست و در چه وضعیتی قرار دارد به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که عسل ها را انگشت بزند و تا آخر بخورد نه به فکر موشها و مارها بود و نه به اژدهایی که منتظر بلعیدنش بود، می اندیشید شیرینی عسل همه چیز را از یادش برده بود!!

     

     

    .ناگهان تکانی خورد و کمی پائین رفت به خودش آمد و کند و و عسل شیرین از یادش رفت به موشها نگاه کرد داشتند آخرین بندهای نازک شاخه ها را پاره می کردند دیگر فرصت هیچ کاری نبود به یاد غفلت خودش افتاد که

     اوج گرفتاری و بدبختی، به خوردن مشغول شده بود شاید اگر کمی زودتر به فکر می افتاد، می توانست نجات پیدا کند و شاید هم نه.

    اما به هرحال غفلت او همه چیز را خراب کرد شاخه ها کاملا پاره شدند فریادی از ترس کشید و خودش را بین زمین و آسمان دید که به سرعت به ته چاه می رفت صدای فریادش در دل چاه پیچید انگار کسی به او می گفت:  این است سزای کسی که در هنگام خطر، بی خیال و بی تفاوت باشد و دست روی دست بگذارد، چند لحظه بعد، صدای فریاد او و انعکاسش محو شد و سکوتی عمیق چاه را فرا گرفت مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده بود و هرگز کسی از شاخه ها آویزان نشده بود.

    مارها که از شر پاهای او خلاص شده بودند، دوباره به سوراخهای خود خزیدند آن بالا و بیرون از چاه هیچ چیزی نبود نه موشی و نه شتری فقط هیزمهای مرد هیزم شکن بودند که باد آنها را به این طرف و آن طرف می برد!!!!

     

     

     

     

    حکایتهایی از کلیله ودمنه( ۱ )

                     ♣♣. میمون و مار و ببر. ♣♣

    در جنگل سرسبزی حیوانات زیادی زندگی می کردند روزی از روزها شکارچی برای شکار به جنگل آمد تا تعدادی از حیوانات را شکار کرده به شهر ببرد و با فروش آنها پولی بدست آورد، برای همین در چند نقطه جنگل چند گودال کند و روی آنها را با شاخه ها و برگهای درختان پوشاند تا حیوانات متوجه آنها نشده داخل آنها بیافتند، بعد با خیال راحت به شهر رفت تا آذوقه تهیه کند و برگردد و سری به تله ها بزند.

     

     

    درمدتی که اونبود میمون و مارو ببری داخل تله بزرگی افتادند و شروع به داد و فریاد کردند و از دیگر حیوانات جنگل کمک خواستند ولی کسی به دادآنها نرسید.

    اتفاقا مرد جواهر فروشی هم که برای تفریح به جنگل آمده بود در همان تله بزرگ افتاد و خیلی ترسید و با صدای بلند داد و فریاد کرد در نزدیکی گودال مرد هیزم شکنی مشغول جمع کردن هیزم بود که صدای مرد جواهر فروش را شنید و برای کمک به طرف گودال رفت.

     

    داستانک/ شک هیزم شکن به همسایه

     

     هیزم بلندی را که در دست داشت داخل گودال کرد با تعجب دید ابتدا میمونی بیرون آمد و از او تشکرکرد و رفت.بعد از آن ببر بزرگی بیرون آمد و او هم تشکر کرد و رفت وپس از آن مار ی بیرون آمد و از او تشکر کرد و گفت میدانم برای کمک به مرد جواهر فروش آمده ای ولی بدان او مرد بی معرفتی است ما این چند رو ز اورا خوب شناختیم وبعدگفت این محبت تورا جبران می کنم و خداحافظی کرد و رفت.

    نوبت مرد جواهر فروش رسید او فریاد زد زودتر مرا از این گودال نجات بده اگر بیرون بیایم هرچه بخواهی به تو  می دهم، مرد هم با هیزم بلندی توانست او را از گودال بیرون بیاورد.

    مرد جواهر فروش از او تشکر کرد و آدرس منزل و محل کار خودرا به مرد هیزم شکن دادو گفت هر موقع کاری داشتی نزد من بیا حتما کمکت می کنم.

    اتفاقا برای مرد هیزم شکن کار مهمی پیش آمد و مجبور شد به شهر برود در راه ازجنگل عبور کرد ابتدا میمون را دید.

     

     

    میمون او را شناخت و برای تشکر هرچه می توانست میوه برای مرد چید وبه اوداد کمی جلوترکه رفت ببررا دید او هم برای جبران محبت مرد تا هنگام خروج او از جنگل همراهش رفت تا حیوان درنده ای اورا اذیت نکند.

       

    ببر ( بزرگ ترین گربه سان )

     

    مرد رفت و رفت تا به آدرسی که مرد جواهر فروش داده بود رسید خدمتکار او در مغازه بود و مرد جواهر فروش  رفته بود منزل.

     

    کاربرد پنل پیامک برای فروشندگان طلا و جواهر

     

    مردهیزم شکن جلو رفت و سلامی کرد و سراغ مرد جواهر فروش را گرفت خدمتکار به داخل خانه رفت ومشخصات مرد هیزم شکن را به او داد.گفت: چنین کسی را نمی شناسد و مرد هیزم شکن هرچه کرد او بیرون نیامد مرد به یاد حرف مار افتاد که گفته بود این مرد بی معرفت است به او کمک نکن، و با خود گفت: مار گفت ولی من  باور نکردم!!

     

    خانه قدیمی بخرید؛ گردشگر جذب کنید

     

    مردهیزم شکن در کناری ایستاد وقتی مرد جواهر فروش از خانه بیرون آمد به طرف او رفت و گفت: بایدهم نشناسی تقصیر من بود که تو را از گودال نجات دادم باید می گذاشتم در داخل آن بمانی تا حیوانات درنده تورا ازبین ببرند.

     

    داستان رهگذر، زرگر و سه حیوان وفادار: داستان های کلیله و دمنه برای کودکان

     

    مرد وقتی حرف های مرد هیزم شکن را شنید به خود آمدو خجالت کشید به طرف او رفت و اورا درآغوش کشید و عذرخواهی کرد و به خانه برد و هرچه خواست به او داد و بدین ترتیب دوستی آنها ادامه پیدا کرد!!.

     

    شعرهای دلنشین درباره دوست